زندگی برای زندگی کردن است
نویسنده: پرویز - ۱۳٩۱/٢/۳٠
از چند سال پیش میخواهم آرشیو کاملی از فیلم های وودی آلن رو درست میکنم و حالا تقریبا این آرشیو کامل شده! باید همه فیلم هاشو دید از آنی هال تا نیمه شبی در پاریس. فیلمهایی که همگی قصه زندگی هستند. زندگی آدمای معمولی اطراف ما! شاید با این فیلم ها میخواهد بگوید در حقیقت این فراز و نشیب های زندگی به آن اندازه ای که در اول زندگی، ما تصور میکنیم وسعت ندارند! فیلم هایش برای بهتر زندگی کردن فک کنم خوبه! به قول خودش:"زندگی تراژدی است فقط برخی آدما توانایی این را دارند که آن را به صورت کمدی و طنز نگاه کنن"
دیالوگی از فیلم نیمه شب در پاریس: اگر من بخوام یک چیز با ارزش بنویسم... میدونی باید از شر توهماتم خلاص بشم و این توهم خوشحال بودن در زمان گذشته یکی از همین توهماته!
رونمایی از یک بلاگ تازه
نویسنده: پرویز - ۱۳٩۱/٢/٢٤
فعلا که هنوز وقت آزاد زیاد دارم و یه ذره هم خودم به عکاسی علاقه دارم پس چی بهتر از این که بریم اینور و اونور عکس بگیریم. یک فوتوبلاگ هم درست کردم که بعضی عکسها رو اونجا بذارم و بعضی هاشونو هم میذارم توی سایت flicker. بهرحال اینم آدرس بلاگ تازه! آدرسی هم اسم همین بلاگ پیدا کردم که گمش نکنم دی:
www.pambs.photoblog.ir
برای مادر
نویسنده: پرویز - ۱۳٩۱/٢/٢٢
تقدیم به مادر عزیزم
که وجودش همه برایم مهر بوده و وجودم برایش همه رنج، مویش سپیدی گرفت که رویم سپید بماند، آن که فروغ نگاهش، گرمی کلامش وروشنی رویش سرمایه های جاودانه زندگیم هستند. آن که راستی قامتم در شکستگی قامتش تجلی یافت. در برابر وجود گرامیش زانوی ادب بر زمین مینهم و بادلی سرشار از عشق و محبت بر دستش بوسه می زنم.
پ.ن: متن قسمت تقدیم پایانامه ام که برای مادرم نوشتم! مادری که این روزها دردهای سینه اش زیاد است و دلش تنگ و من اینجا دور از او...
آسیمه سر
نویسنده: پرویز - ۱۳٩۱/٢/۱٧
ای خواجه درد هست و لیکن حبیب نیست...
"سایه"
ساقه به بالا میرود.میوه فرو می افتد.دگرگونی غمناک است
نویسنده: پرویز - ۱۳٩۱/٢/۱۱
الان ساعت 2:30 بامداده تنها با خود هستم مهم نیس فردا باید 8 صبح بلند شم برم سرکار! این روزا دوباره خود درگیر شدم تکلیف رو هنوز با خودم روشن نکردم. همه چی با هم هجوم آورده سردرگمی، دلتنگی، تنهایی... دلم تنگه ،حتی واسه چیزایی که دیگه از یادمم رفته. به قول خواجه امیری مرد برای هضم دلتنگی هاش گریه نمیکنه قدم میزنه اما چقدر قدم؟ چقدر توی این پارک ملت قدم بزنم؟ چند وقت بود راحت سرم رو میذاشتم و خواب میرفتم اما دوباره کلافگی های شبانه سراغم آمده به معنای واقعی کلمه درمانده شدم! پر شدم از پرسش های داغ بی جواب! خسته شدم از این خونه، شرکت، این شهر، ولی عصر، ونک، پارک ملت که داره کم کم وجودمو میخوره.
دلم میخواد پاشم لای پنجره رو یکم باز کنم، پرده رو بکشم. از خدا طلب اندک نسیمی کنم. برق ها رو خاموش کنم. دراز بکشم، بعد به یک آهنگ گوش کنم... بدون هیچ دلواپسی فکری. دلم یه آدم میخواد که بتونم تحملش کنم یعنی اون بتونه تحملم کنه بریم با هم تئاتر پالتوی پشمی قرمز، بریم فلافل توئیتی، نه اینکه شب و روز رو توی این شرکت یا توی دنیای مجازی با آدمهای مجازیش بگذرونم.حالا به این حرف سارتر رسیدم که وقتی تنهاییم دنبال یک دوست می گردیم. وقتی پیدایش می کنیم دنبال عیبهایش می گردیم. وقتی از دستش دادیم دنبال خاطره هاش می گردیم... وباز تنهاییم و من این را درک میکنم! وقتی کسی میگه دلم تنگه یا ناراحتم اما نمیدانم چرا همین نمیدانم را حالادرک میکنم.
من میدانم که سهم من از این همه کوشیدن برای سازش با زندگی هزار رنگ،این همه فاصله گرفتن از نقاب ها و نقاب دار های مسموم این نیست، سهم من این همه نیست و نه می تواند باشد نمی تواند! کسی باید بیاید و نشانم دهد، دست کم نشانم بدهد که سهم من این همه نیست! این همه پوچی از بودگی زندگی!
من اینا رو برای چی اینجا مینویسم پرویز؟ اینجا رو که خودت میخونی و خودت! مینویسنم که شاید روزی برگشتم و به این حرف های امروزم خندیدم. میدانم یکی از همین روزها آدم خوشحالی خواهم بود همه فکرها را خواهم گذاشت برای فردایش، خدا را چه دیدی شاید فردایش هم آدم خوشحالی باشم.
15:01
نویسنده: پرویز - ۱۳٩۱/٢/٦
دیر آمدی ای جان عاشق...بی چتر و بارانی از این باد
دیرآمدی تا قد کشیدم با خاطراتی از تو در سر...دیر آمدی از باد و باران
دیر آمدی!
rezaXIII
نویسنده: پرویز - ۱۳٩۱/٢/٤
دلم صدای قهقهای میخواد که نه مال الکل باشه نه مال قرص... قهقهه واقعی چند وقته نزدم؟
1:46
نویسنده: پرویز - ۱۳٩۱/۱/٢٧
پرویز برای چند سال منتظر بود! آنقدر منتظر ماند که زیر پاش علف سبز شد. پرویز علفها را کند و کشید و نئشه شد. همین!
15:52
نویسنده: پرویز - ۱۳٩۱/۱/٢٠
میدانم در زندگیم هیچ اتفاق مبارکی نیفتاده. به دنیا آمدم که بمیرم. نمیخواستم باور کنم زندگی بدون من هم میگذرد. حالا خوب نگاه میکنم شاید این بهار آخر باشد، اگر هم نباشد، این بهار دیگر تکرار نمیشود... همیشه با خودم میگویم چه دنیای پرپر شدهای داریم و من هنوز نمیدانم چرا هر کسی را صدا کردم. یا دوستش داشتم، یکباره در کوچه گم شد.
و حالا به یاد مرگ بودن، همیشه این فکر که روزی در این خانه را هم میزند... فکر روزهایی که آخرش را نمیدانم! مگر مرگ خبر میکند؟... قلبم را در دست دارم و من به معنای واقعی کلمه، دیگر از مرگ ترسی ندارم
12:35
نویسنده: پرویز - ۱۳٩٠/۱٢/٢٢
میخواستم با فیلم دیدن، درد دندانم را فراموش کنم. این تنها راه مقابله با درد دندان بود! فیلم که تمام شد درد دندان دوباره شروع شد برای فراموشی درد دندان یکبار دیگه قصه فیلم را برای خودم تعریف کردم در فیلم، مرد از زن در ایستگاه از زن خداحافظی می کرد. خداحافظی زن علاج درد دندانم بود. شب زنی که در ایستگاه از مرد خداحافظی کرده بود به خوابم آمد! من از مردی که در ایستگاه از او وداع کرده بود پرسیدم. زن از تو پرسید! گفتم مث شما ازش بی خبرم! از خواب بیدار شدم درد دندان هنوز بود و تصویر خداحافظی مرد و زن در ایستگاه به دیوار اتاق بود.
5:11
نویسنده: پرویز - ۱۳٩٠/۱٢/۱٩
میگویند: لبخند بزن، زندگی بسیار زیباست. حوصله بحث و گفتگو ندارم. با سر تایید میکنم. قبول ندارند. باید با کلام تایید کنم. حوصله ندارم. میگویم: بسیار زیباست. اما کلام مرا باور ندارند. من هم حوصله تکرار ندارم!